سلام من یاسمینم دانشجو رشته حسابداری
همه چی از جنگ شروع شد که همه مونده بودیم خونه و زندگی از حالته نرمالش خارج شده بود
حس میکردم خیلی بی انگیزه شدم و این قضیه خیلی از درون اذیتم میکرد این شد که بلافاصله بعده اتش بس رفتم کلاس نوشتم برای حسابداریم چون دوست داشتم هرطوری که شده تو مسیره هدفم قرار بگیرم چند روزه بعد استاد مهرپویا درباره کاراموزی بهم پیام دادن چون بهشون سپرده بودم بهم کمک کنن و روزه بعد رفتم باهاشون صحبت کردم که منو راهنمایی کنن، محبت کردن و معرفیم کردن، از طرفی خوشحال بودم که قراره کلی چیز یاد بگیرم از طرفی نگران بودم که کم نیارم، من مجبور شدم کاراموزیم رو نیمه وقت برم چون پوله کلاسم رو زودتر داده بودم و نمیخواستم سوخت بشه و باید این دو تا کار رو با هم میکردم، میدونستم قراره کلی خسته شم ولی امیدوار بودم که تلاشام نتیجه بدن و میخوام تجربه ای که تو این راه بدست میارم رو در اختیار شما بزارم

چند روزی از سره کارم میگذره، محیطه کاری با همه دنیاها فرق میکنه تو محیطه کاری تو تبدیل به یک فرد بزرگسال میشی که باید طبق چهارچوب رفتار کنی خیلی مهمه طرز صحبت کردنت، طرز کار کردنت همه چیز نشون دهنده شخصیت شماست.
بنظرم اوایل که داری خودتو میسازی شاید سخت باشه ولی بعد که عادت میکنی خودت هم دوست داری ادامه بدی و به جلو قدم بزاری
خداروشکر جایی که من مشغول شدم ادمای سالمی هم بودن ، اوایل برای راه افتادن داشتم با اکسل و وورد کار میکردم و وقتی کاری نداشتم پیشه یکی از همکارا که اونم دانشجو بود و مسلط تر بود میشستم که ازش یاد بگیرم، حسابداره ارشدمون هم خیلی ادمه خوبی و کاری بود و بنظرم ادم باید ایشون رو، اقای مهرپویا رو و این قبیل افراد رو الگو کنه برای مسیرش.

روز پنجم بود که صبح پاشدم برم سره کار خیلی سرم درد میکرد برای همین یه بیست دقیقه ای نتونستم بلند شم و یکم خوابیدم
راه افتادم و مدیرم زنگ زد سربه سرم گذاشت که میسیز یاسمین نمیاید؟ منم شرمنده شدم گفتم یکم سرم درد میکرد و سریع ماشین رو پارک کردم رفتم بالا
دیدم برام سیستم گذاشتن خیلی خوشحال شدم نشستم و برای اینکه سره حال بشم به اقای رسولی گفتم جای چایی اب جوش بیاره که بتونم قهوه بخورم
دیگه داشتم کار انجام میدادم ، و ۴ نفر بودیم ، دختره اقای مدیرمم بود خیلی بامزه بود کلاس شیشم بود ظهرشم امتحان ریاضی داشت هی میگفت درس خوندن سخته ولی پدرش موافقش نبود، یاده بابای خودم افتادم اونم همیشه بهم میگفت درس خوندن راحت ترین کاره.
داشتیم کار میکردیم که نوبت امتحان ریاضی شد و ازونجایی که همه چی انلاینه ۳ تایی داشتیم به دخترشون کمک میکردیم
اینترنتام اون روز وصل نمیشد چون اخرین روزه اتش بس بود ولی امیدوار بودیم چیزی نمیشه، چون اینترنتا وصل نشد به سیستم کاری نتونستیم کنیم و حدود ۴ اینا رفتیم خونه که ایشالا فردا وصل بشه

بریم برای هفته دوم کاراموزی
حقیقتا هنوز زود بیدار شدن برام عادت نشده ولی به کار کردن یواش یواش دارم عادت میکنم، همه چی رو از پایه دارم یاد میگیرم فعلا کارایی مثل نامه نوشتن ،با اکسل کار کردن و چند سری زومکن هارو مرتب کردم و ازشون سر دراوردم
هر از چند گاهی همکارم میده فاکتور ها رو ثبت کنم و بعد خودش چک میکنه
مهمترین چیز ها در شروع یک مسیر صبور بودنه ، ادم باید بدونه که پله پله میره بالا و نباید عجول باشه، این چیزی بود که خودم هفته اول یجورایی درون خودم حسش کردم

ادامه هفته دوم یه چالشایی پیش میومد
رفتم سره کار مثل همیشه از قهوه شروع کردم برای بیدار موندن
داشتم کارامو میکردم ، مدیرمون هنوز نیمده بود، ظهر شد و بعده ناهار یسری چالش پیش اومد ،یسری حسابدار قبلا بودن که حقوق کارمندارو اشتباه ثبت کرده بودن و این باعث شد که اشتباه واریز بشه، ما هم در تلاش بودیم این مسئله رو با هم درستش کنیم، خلاصه روزه پر کاری بود.
روزه اول که اومده بودم به همکارم گفتم اشکالی نداره اهنگ بزارم و چون مدیرمون نبود گفت بزار، ولی از اونجایی که ادم صادقیه به مدیر این موضوع رو تو نبوده من گفته بود و ایشونم به من گفت اهنگ بزارم

بریم برای هفته سوم کار اموزیمون
صبح بیدار شدم یعنی ببخشید سگم بیدارم کرد
یچیزی خوردمو راه افتادم، مدیرم گفته بود یه کاره جدیدی قراره کنم و یه مقدار استرس اون رو داشتم .هوا ام کم کم داشت گرم میشد دفترم یکوچولو گرم شده بود، دیگه رسیدم و حال و احوال کردیم و سیستم رو روشن کردم، رفتم تو برنامه و همکارم اومد کار رو توضیح بده، هفته پیش که زونکن ها رو مرتب کردم ، ۳ تا تنخواهی که بود هم جدا کردم و طبق توضیحات همکارم بخاطره اشتباهات حسابدار های قبلی همه بستانکار شده بودن!
با اینکه میدونید که ماهیت تنخواه بدهکاره .خلاصه زونکن ها رو اوردیم و بهم گفت برم تو قسمت های گردش حساب و تنخواه که اعداد لیست رو با اعداد سیستم چک کنم که ببینیم درست ثبت شدن یا نه، بینش اقای رسولی ابجوش اورد منم دمنشوشی که اورده بودم رو ریختم ولی متاسفانه مزه اش خیلی بد بود و خورده نشد
.
دیگه چند تا پوشه رو چک کردم و تیک زدم و تا اونجا که ایرادی ندیدم( البته فعلا) و بقیه رو گذاشتیم برای روز بعد .

بریم برای ادامه هفته سوم کاراموزی…
خب مثل همیشه ساعتم هشت صبح زنگ خورد، کارامو کردم و راه افتادم برم یکوچولو دیر رسیدم پس سریع رفتم سیستم رو روشن کردم ، وارد سایت شدم و لیست تنخواه هارو دوباره اوردم ، یکی از تنخواه گردان ها اسم امیریان بود که ۱۲۰ میلیون بستانکار بود .
اون روز همکارمم پیشم نشسته بود و داشتیم با هم چک میکردیم، که من ایده دادم جمع عدد ها رو بزنیم تا ببینیم با جمع چیزی که تو کاغذ هست یکی در میاد یا نه، خلاصه که دونه دونه خوند و جمع زدیم تا رسیدیم به اخراش، و اتفاقی که افتاد بلهههههه جمعی که ما در اوردیم با جمع توی کاغذ یکی نبود!!!
و این شد ۹۰ میلیون مغایرت!!حقیقتا خیلی با خودم حال کردم که پیشنهاد اینو دادم و واقعا هم نتیجه داد. مدیرمم تعجب کردن و گفتن بیخود نیست بهت میگم دکتر یاسمین
پس به ایشونم ایمان اوردیم که اشتباه نگفتن

سلام به همگیبریم برای شروع هفته چهارم کاراموزی،
صبح شد و رفتم دفتر دیدم استاد مهرپویا هم نشستن . خیلی خوشحال شدم که اومدن و شروع کردیم به صحبت در مورده کاری که باید انجام میدادم، از شهریور ۱۴۰۴ تا فروردین ۱۴۰۵ لیست حقوق پرسنل شرکت و حق بیمه و مشخصاتشون نوشته شده بود. و کاری که بهم توضیح دادن این بود که باید وارد سایت مالیات بشم و حقوق و حق بیمه ۷٪ رو در قسمت لیست فهرست پرسنل وارد کنم خلاصه براتون بگم که هر ماه رو ایجاد میکردم و اگر مشخصات پرسنلی که در لیست هست در سایت نبود اون پرسنل رو ایجاد میکردم.
در اخر بعد از وارد کردن حقوق و بیمه باید چک میکردیم مجموع حقوق و مزایا مشمول و غیر مشمول با عددی که روی صفحه اول لیست نوشته شده یکی هستش یا نه که مطمئن بشیم درست ثبت کردیم. بله این هفتمون هم اینجوری شروع شد تا بریم تمومش کنیم ایشالا
یمقدار اروم انجام میدم و باید رو سرعتم هم تمرین میکنم که زودتر تموم بشه
